سوالاتی که گاهی تو ذهنم ميچرخه

بغض و سرما!

 

هر چقدر سعی می کنم ، « ایمان نیاورم به آغاز فصل سرد »

سرما خودش را می چپاند در تمام لحظه هایم...

سرما می آید...

آنهم با کوله باری از دلتنگی لبریز.

و من نمی دانم این درد و بغض چنگ انداخته بر گلویم

با من چه خواهد کرد؟ این سرما آیا رخت بر می بندد؟

 

 

   + مهسا ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

 

 

چیزی در من نیست!

یعنی آغوش خدا به اندازه من جا ندارد؟

شاید هم من آنقدر کوچکم که از دستانش لیز می خورم و می افتم ،

و او آنقدر بنده دارد که من در میانشان گم باشم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

ایستاده ام و با بهت به حکمت کارهای خدا می نگرم...

و به خودم که چگونه این همه ماجرا را تاب می آورم؟

   + مهسا ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

سهم مشترک!

 

زن گفت:

با تمام ظرافتم ، زنا نگی ام را دو ست ندارم...

وقتی تمام سهم من از دنیای همسرم ،

تختخواب مشترک با اوست!!!

گفتم: عزیزم، زنانگی تو حرف ندارد.

مشکل از مرد زندگی توست.

 

   + مهسا ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

نا کجا آباد!

 

یک روز شاد و خوب رو گذروندم... در س خوندم... حتی دوره هم کردم...

افتادم به جون خونه و تمیز تر از همیشه کردمش...

خوابیدم...

کتاب خوندم...

خوشحال بودم که یه روز خوب  داشتم...

اما انگار خوبی به من نیومده!!!

باز هم حرفهای آخر شب همه چیز رو به هم ریخت! تمام روح و روانم رو...

حرفهای تو... حرفهای من...

گاهی احساس می کنم ما به اندازه چند شهر و یک دنیا با هم فاصله داریم...

و من هر چقدر سعی می کنم پا به دنیای تو بگذارم، تو باور نمی کنی...

باور نمی کنی این از شدت دوست داشتنه نه  منت گذاشتن...

باور نمی کنی کسی چیزهایی رو در خودش عوض کنه! فقط به خاطر دوست داشتن!

باور نمی کنی اگه گاهی حرفی می زنم چیز خاصی پشتش نهفته نیست که اینجوری به هم می ریزی...

و من مثل همیشه عاجزم از اثبات خودم به تو... عاجزم از فهموندن حرفام به تو...

حرفات رو خوب می فهمم اما نمی تونم حرفم رو بفهمونم...

خسته ام... سر در گمم... کلافه ام...

نمی دونم ... شاید دارم خودم رو گول می زنم... شاید حرفت درسته که می گی نباید خودم رو به خاطر تو عوض کنم ... باید باور و اعتقادم چیز دیگه ای باشه!

این راه به کجا می ره!  من وسط ماجرایی که نمی دونم چیه و نمی تونم جمع و جورش کنم چی کار می کنم؟

خدایا به من بگو من چرا باید این قدر اینجا دست و پا بزنم و به هیچ جا نرسم... چرا؟

 

   + مهسا ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

باید می رفتم!

من از تو هزار بار مردم و با تو هزار باره زنده شدم!!!

به نقطه صفر رسیدم!!!

باید می رفتم...

هیچ دو ، دوتایی برایمان چهار نشد.

باید می رفتم...

-------------------------------------------------------------------------------------------

پای رفتن نیست... دل ماندن هم نیست...

با سرگردانی خوشیم!!!!

 

   + مهسا ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

دیوانه وار

در زندگی هایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشیم و در قلب هایمان خونی دوگانه، شادی همراه با رنج، خنده همراه با اندوه ، مثل دواسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هریک ، دیوانه وار ، ارابه را به سوی خود می کشند.

پس در جاده برفی، سوارکارانی هستیم که در جستجوی ردپایی، در جستجوی اندیشه ای سلیم، پیش می تازیم.

و زیبایی ، گاه مانند شاخه ای فرود آمده بر چهره مان سیلی می زند، و زیبایی ، گاه مانند گرگی افسانه ای به ما یورش می برد و گلویمان را پاره می کند.

 

                                                                            « کریستیان بوبن»

   + مهسا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

 

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه دو وجهی تکرار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم

از حمل این جنازه هشیار خسته ام...

 

این شعر رو فکر کنم چند سال قبل در فیلم( سربازهای جمعه) شنیدم.

-----------------------------------------------------------------------------

این روزها تمام زندگی من شده نوشتن و نوشتن و درس خوندن... امتحانای همه تموم شده ولی من همچنان باید امتحان بدم...

به موقع رسوندن سمینارم شده یک کابوس... شبها هم دیگه آروم و قرار ندارم... در طول شب حتما یکی دو بار بیدار می شم و مثل خوابگردها به همه جای خونه سرک می کشم...

این روزها به نظرم خاکستری شدن... با مردم خاکستری... احساسات خاکستری... خوابهای خاکستری...

اگر چه حالم به بدی شعر بالایی نیست اما خیلی هم خوب نیست...

   + مهسا ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

درد دوست داشتنی!

 

گمان می کردم اینک که آمده ای

 

مرهمی خواهی بود

اما دریغ!!!

حالا دردهایم یکی بیشتر شده...

عجیب است !

اینکه ،

دوستت دارم

درد افزوده ی من !!!

 

   + مهسا ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٤
    پيام هاي ديگران ()