سوالاتی که گاهی تو ذهنم ميچرخه

درد همیشگی...

قبل از به خواب رفتن همه چیز حل می شود...

فکر می کنی صبح که بیاید از این درد لعنتی همیشگی خبری نخواهد بود....

اما صبح بی دغدغه درد همیشگی؛ گویی هرگز خیال آمدن ندارد.

صبح که بیدار میشوی میبینی چقدر نیاز به درک شدن داری...

چقدر چیزی روی دلت سنگینی میکند...

چقدر حرف داری که فقط برای خودت تکرار میکنی...

چقدر دلت میخواهد از همه چیز سرکشی کنی...

چقدر دلت میخواهد بی ملاحظه شوی و بزنی زیر همه چیز...

من از این همه چیز که دلم میخواهد گاهی خیلی میترسم!!!

 

   + مهسا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

زمان...خواب...خدا

 

ـــ ((من،

از زمانی که قلب خود را گم کرده است، میترسم.

من،

از تصور بیهودگی این همه دست،

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم))

 

ــــ قرار نیست همه خوابها تعبیر داشته باشند...

حتی به اعتبار تکرارشان...

مثل خواب آمدن تو که سالهاست میبینم و ...

... می آیی!!!؟؟؟

 

ــــ هیسسسسسسسسس!!!

خدا خیلی عصبانیه!!! من جرات حرف زدن هم ندارم... چنان چشم غره می ره که از ترس تو خودم مچاله می شم... تا حالا که مهربون بود...اوضاع این بود وای به پس از این!!!

   + مهسا ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

همه چیز پراکنده است...

 

اراجیفی که نوشته ام همه پخش و پلا و پراکنده اند... مثل ورقه های درسی ام... مثل لباسهایم ... مثل خط چشمها و خط لبها و رژها و... مثل کتابهایم... مثل فکرهای توی مغزم و مثل زندگی ام و مثل چشمهای تو که این روزها انگار خالی خالی اند و در عین حال پرند از همه چیز اما پخش و پلا و پراکنده... نگاهت که می کنم توی چشمهایت چیزهایی می بینم که ... چشمهای تو با من حرف می زنند... اما این روزها جرات نگاه کردن به آنها را ندارم ... نمی دانم چرا؟ اما جراتش را ندارم...

غم چشمهایت سنگین شده و من از غمی که در آن سو سو می زند دلم می گیرد... تمام کتابهایم را می ریزم و از نو یکی یکی می چینمشان توی قفسه... برگه هایم را دسته دسته می کنم و می گذارم توی پوشه ها... تمام رژها و مدادها و کرمها را مرتب می چینم روی میز... لباس هایم را یکی یکی تا می کنم و تمام مانتوها و پالتوها و شال ها  را مرتب آویزان می کنم... به هر دری می زنم که فکر نکنم...

و بازسراغ فکرم که می روم هیچ کاریش نمی توانم بکنم... مثل غم چشمهای تو که هیچ کاری برایش نمی توانم بکنم... همه زندگی ام را مرتب می کنم و باز ... نه! هیچ چیز سر جای خودش نیست وقتی چشمهای تو غمگین اند...

این روزها حس می کنم همه چیز به هم ریخته است... همه چیز پخش و پلاست... حس می کنم خدا کمی سرش شلوغ شده، حس می کنم با او که حرف می زنم حواسش جای دیگریست... البته گاهی هم با کمال خونسردی می نشیند و فقط نگاهم می کند...

این روزها ریتم زندگی کند شده... مثل ریتم نگاه تو که غمگین و سنگین شده... مثل خود تو که بی حوصله ای... مثل نگاه تو که حس می کنم بی تاب شده... مثل تو... این روزها دلم می خواهد مثل همه روزهایی که آرام بودی، آرام باشم... مثل روزهایی که آرامم می کردی،آرامت کنم اما... این روزها زندگی ام پراکنده و پخش و پلاست...

کاش تو آرام شوی... کاش نگاهت آرام شود... کاش غم چشمهایت را باد با خودش ببرد به دور دستها...کاش من دوباره جرات کنم و به چشمهایت نگاه کنم... کاش خدا به اندازه ای که می گویند مهربان باشد...

 

   + مهسا ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

حواست باشد...

 

خیابانها یک روز به انتها می رسند... درختها شماره می شوند... کفشها کهنه می شوند... سنگفرشها به خستگی ما دهن کجی می کنند و قصه ها راست یا دروغ تمام می شوند و کلاغها بالاخره به خانه هایشان می رسند... حواست باشد تو هم انتهای این راه به جایی رسیده باشی که باید... حواست باشد بازی را نباخته باشی که گاهی تاس جدیدی نمی ریزند... که گاهی آدم ها هم تمام می شوند... که گاهی فرصت دوباره ای نمی دهند... که گاهی فرصت ما تا انتهای همین جاده است... و هر جاده ای یک روز تمام می شود. 

بعضی قصه ها نانوشته شروع می شوند و بعضی قصه های نوشته شده و معتبر تمام می شوند... در بند چیزی نباش و به هیچ چیز دل خوش نکن و بخند و زندگی کن.

 

این روزها چون اشک از چشمانم فرو می افتی

و در درون همچنان لبریزم از تو...

   + مهسا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

زندگی همینه!

 

من در درون مه در حال پیشروی از نقطه ی الف به نقطه ی ب و نقطه ی ج هستم!

رو به خدا می کنم و می گویم:(( خدایا چگونه به نقطه د برسم؟))

و خداوند به آرامی پاسخ می دهد:(( دستم را بگیر تا تو را از مه خارج کنم.))

آنگاه من با سماجت می گویم:((تو به پرسش من پاسخ ندادی))

                   

                                                     نوشته های معنوی به خودم

                                                           هیو پراتر

 

خدا هست...زندگی هست...خوبی،بدی،آدمها...

من...تو...ما...دلتنگی،رنج،خنده،گریه...هست!

همه چیز هست،اما یه چیز همیشه کمه که هیچی جاشو پر نمی کنه!

همون که اسم نداره!

باید یه بار مرده باشی که معنی زندگی رو بفهمی!

زندگی همیشه یه چیزی کم داره!

باید خیلی چیزا رو تو زندگی از سر بگذرونی...این روزا وقتی راه میرم،زمین زیر پامو از همیشه بیشتر دوست دارم! این روزها به بچه ها بیشتر نگاه می کنم...این روزها اگرچه روزی نبوده که اشک نریزم...یا اگه بوده در درون اشک ریختم...یا اگه خندیدیم،خنده هام تلخ بوده و... اما مزه شوری اشکام که می ره زیر زبونم باور میکنم هنوز هستم و زندگی هست! هنوز درد دارم...هنوز زخمهای زیادی روی دلم هست...هنوز شبها آروم و قرار ندارم...هنوز خدا نیومده...بغلم نکرده...سرم رو روی شونه هاش نذاشته و من یه دل سیر گریه نکردم...اما زندگی با همه غمها و شادی هاش و البته با یه جای خالی بزرگ تو دلمون، ادامه داره...ما آدمها فقط آدمیم و این خیلی بده!!

حرمتها رو خیلی راحت می شکنیم... همدیگه رو نادیده می گیریم... حرفامونو رک و راست به هم نمی زنیم...خیلی چیزا رو که باید، به روی خودمون نمیاریم...خیلی چیزا رو که نباید،به روی خودمون میاریم...و... ما آدمها بدیم... اما من خوب فهمیدیم... زیاد خوب بودن هم بده... 

باید مرده باشی که معنی زندگی رو بفهمی... باید خوب بوده باشی و بدی دیده باشی تا... بگذریم... زندگی همینه... زندگی کن!!!

 

   + مهسا ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()

خدای بزرگ اما خودخواه!!!

 

١- خدایا...

گاهی فکر می کنم باید به بزرگی ات شک کنم!

که نمی کنم...

و گاهی فکر می کنم باید به خود خواهی ات ایمان بیاورم که...

این بار اما ...

شک می کنم!!!

 

٢- در دلم دریست که هر چه بر آن می کوبم...باز نمی شود...رو به هیچکس...

حتی خودم!!!

 

٣- گاهی آدم... تمام می شود...

   + مهسا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

بعضی وقتها...

 

بعضی وقتها روح آدم لجام گسیخته می شود...چموش،سرکش و رام نشدنی...و گاهی خسته می شود و ساکت...سنگین و تلخ...

بعضی وقتها همه چیز وزن پیدا می کند...همه چیز ضربان دار می شود و مثل پتک بر سر آدم فرود می آید... مثل یک نیشتر بر روح... و آدم دلش می خواهد بزند به سیم آخر و...

چه لحظه های سنگینی...چه هوای سنگینی ست هوایی که فرو می دهم و چه بازدم جان فرسایی!!!

باید زد به سیم آخر...فقط اندکی...اندکی...اندکی...جسارت باید و این اندک چه سخت و سنگین است...

می خواهم اشک بریزم...اما فکر می کنم برای چه چیز؟ اشکهایم را فرو می خورم...مثل بغض هایم...مثل حرفهایم...مثل هوای سنگین درون سینه ام...

بعضی وقتها می آیی بنویسی که سبک شوی...که نمی شوی...بعضی وقتها می آیی حرف بزنی و میبینی چیزی برای گفتن و شنیدن نمانده... هیچ... باور کن این روزها هیچ یعنی همه چیز من... و در هیچ... چه باید گفت؟ از که باید گفت؟ با که باید گفت؟

بعضی وقتها باید صبور بود و بعضی وقتها منتظر...این دو با هم فرق دارند...صبر داشتن و منتظر بودن فرق دارند! اگر چه در صبر، انتظاری هست و در انتظار، صبر باید... اما من فرقشان را این روزها که صبورم بی آنکه انتظار بکشم، می فهمم...!!!

روحم این روزها خسته است و نا آرام...اما صبورم و نمی دانم در کدام روز بالاخره این صبر تمام می شود....می شود یا نه؟  یا باز هم تمام طوفانها و نا آرامی ها و سر کشی ها را در خودش مثل یک گرداب فرو می برد و باز با آرامش لبخند می زند...

بعضی وقتها همه چیز سنگین می شود و ضربان دار...ضربان درد...

بعضی وقتها مثل همین روزها... فکر می کنی مغزت از درون منفجر می شود...

حس می کنی واژه ها نامهربانند... اما خوب که فکر می کنی می بینی،نه!

هیچ حرفی نمانده که بخواهی دنبال کلامی برایش باشی...دنبال جمله ای برای توصیفش...

بعضی وقتها، روزها و شبها می آیند و می روند و حس می کنی ... از آمدن،بی خبر و از رفتن جا مانده ای...

فکر می کنی به دنبال یک جوابی، و بهتر که فکر می کنی میبینی...جای سوالی هم نیست!!!

بعضی وقتها فکر می کنی چقدر خوب می شد اگر آدم دردش را فریاد می زد و باز بهتر که فکر می کنی میبینی... دردی هم نمانده!!!

بعضی وقتها مثل این روزها....مثل این شبها... مثل این لحظه ها....

جا مانده ای از رفتن...

   + مهسا ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()

روزی که نیستم...

 

به رفتن که می اندیشم...

به این همه راه نرفته...

به گفتن که می اندیشم...

به این همه حرف نگفته...

به تو که می اندیشم...

به این همه اشک نریخته...

بغض می کنم و شانه های هیچ کس جای گریستنم نیست...

یک روز می رسد که من نیستم...

آن روز چه فرقی می کند راهم را پیموده باشم یا نه؟

حرفم را گفته باشم یا نه؟

اشکم را ریخته باشم یا نه؟

 تو هم که نباشی کسی برای نبودنم نخواهد گریست!!!

یک روز می رسد که هیچ یعنی همه و همه یعنی هیچ!!!

همان روز که من نیستم...

 

   + مهسا ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱
    پيام هاي ديگران ()

زندگی!!!

 

هیچ کس زندگی ساده ای ندارد.همین امر ساده ی زنده بودن،ما را در دم به سوی سخت ترین پیش می برد.پیوندهایی که ما از لحظه ی تولد،از اولین سوزش روح از آتش آه می بندیم، در دم سخت،به هم ریخته و اندوهناک هستند.زندگی معقول نیست.نمی توان زندگی را سال ها به صورت چیزی آرام یا یک طرح معماری انگاشت.زندگی پیش بینی پذیر و مسالمت آمیز نیست.زندگی بر وجود ما ذوب می شود.زندگی داستان اشتیاق است و این اشتیاق ما را به اندوه و دوگانگی محکوم می کند.

از جلوی قفسه کتابها که رد شدم چشمم به کتاب فراتر از بودن اثر کریستیان بوبن افتاد...کتابی که هر وقت چشمم بهش می خوره یک نیروی مرموز باعث می شه برش دارم و حتی شده چند سطرش رو بخونم...

این شبها دوباره خوابهایم به من هجوم می آورند...خوابهای پر هیجان... ترسناک... پر از دلهره...

این روزها در دلم همه چیز هست و هیچ نیست...

این روزها... این شبها... من نیستم ... من هستم!!! کلی حرف دارم و هیچ کلامی نمی یابم و از همیشه عادی تر و بهتر به نظر می رسم...اما گاهی قلبم...انگار دیگر نمی تپد!

این روزها دلم می خواد گاهی اونقدر فریاد بزنم...اونقدر که...

دستم رو با چاقوی تیزی بریدم...خون اومد...به شدت می سوخت...میترا میگفت بهش نگاه نکن تا چسب بیارم...من اما بیشتر فشارش می دادم واز قرمزی خونش و از سوزش وحشتناکش لذت می بردم.

تمام هستی من ...به دنبالش می گردم!

((این نفسها به خدا ارزان نیست))!!!!

 

   + مهسا ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

27 سال گذشت!!!

 

بخاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ     که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

شمع های ٢٧ سالگی ام را فوت کردم...با دوستانم گفتم و خندیدم و ... اما دلم...جای دیگری بود!!!

 

   + مهسا ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
    پيام هاي ديگران ()